تبليغاتX
love

love

...عشق یعنی

کویر تنهایی...
درگیر کویری شده ام به اسم جدایی...

کویری به وسعت تنهایی...به وسعت غم...

ای یار همیشگی...ای همدم دیروز...و ای که امروز خاطره ای بیش نیستی...

قرارمان این نبود....بی تو در بهشت بودن هم سخت است...

چه رسد به بودن در بیابان تنهایی...

این روز ها کجایی؟؟؟؟؟؟

پ.ن:دلم دریای نگاهت را میخواهد...چشمان دیگران سرابی بیش نیستند...

پ.ن:دلم برایت تنگ شده...چرا تنگی دلم را حس نمیکنی وقتی هنوز هم در آن خانه داری؟؟؟؟

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:18 ] [ هستی ] [ ]


غرور تو...
دل که میشکند بی صداست...

تو نه میشنوی و نه حتی میبینی...

فقط غرورت جلوه میکند در لحظه های بی کسی ام...

بی انصاف...اگر غرورت را میشکستی الان شکسته نمیشدم...

نابودی ام را به تو مدیونم...زندگی ام که دیگر رنگی ندارد...آرزوی مرگ لحظه به لحظه...

همه را به تو مدیونم...

وقتی او آمد تو رفتی...میبینی؟

این رابطه بین تو و اوست...از اول هم هیچ نقشی نداشتم....

نه در رفتنت...و نه در ماندنت...

سادگی ام فدای دروغ های بی کرانت...بی تو دیگر سادگی هم به کارم نمی آید...

ببر...این سادگی را هم با خود ببر...

پ.ن:این روز ها سنگ شده ام...و همه ی آدم ها سنگ شکنی بیش نیستند...

پ.ن:بودنت را دوست داشتم...اما عاشق نبودنت هستم...چون در بودنت هر روز عذاب میکشیدی و در

نبودنت هر روز خوشحال تر میشوی...

پ.ن:میبینی؟هنوز تمام قلبم برای توست...

پ.ن :سلام...

پ.ن:ببخشید نگرانتون کردم...این هفته واقعا نمیتونستم خیلی بیام نت...

پ.ن:برد استقلال مبارک....عاشقشم...

پ.ن:و در آخر باید بگم این متنایی که از من میخونید برای محمد صادق نمینویسم...خواهشا سوال

نکنید...اینا واسه دل خودمه...همین...

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:38 ] [ هستی ] [ ]


قلب سنگین...
صبح ها بیدار که میشوم سنگینی قلبم را حس میکنم...

چه کنم؟عشقت در قلبم سنگینی میکند...

قلبم تو را میخواهد...که عشقش را بگوید...

بگوید و خودش را خالی کند...

ولی حیف...حیف که دیگر گوشی برای شنیدنش نداری...

قلب که سنگین باشد سرت سبک است...

سبک سر میشوی...

دیگر نه آبرویت ارزشی دارد نه غرورت...

غرورم...آبرویم...همه چیزم...فدای یک لحظه چشم دوختن به چشم هایت...

فدای یک لحظه شنیدن صدای پات...

فدای دوستت دارم گفتنات...

فدای وجودی که دیگر برای من نیست...

فدای تو.... فدای تویی که دست هایم به عشق نوشتن برای تو خلق شدند....

پ.ن:وقتی رفتی نبودنت را هم با خود میبردی...دارم داغون میشم...

پ.ن:چقدر خوبه به امید اینکه روز آخر زندگیت باشه خوشحال باشی...

پ.ن:منم مثل همه که برایت این دعا رو میکنند میگویم:امیدوارم به عشقت برسی...

پ.ن:اهنگمو گوش بدین...قشنگه...

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:17 ] [ هستی ] [ ]


باران های دلتنگی...
این روز ها باران که میبارد دلم میگیرد...

یادت هست؟

قول هایی که زیر باران دادی...

شعر هایی که زیر باران خواندی...

بی معرفت...

فقط چند روز آفتاب بود...همه چیز یادت رفت؟

باران ببار...

ببار شاید یادش بیاید بی او تمام دنیایم بارانیست...

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 8:42 ] [ هستی ] [ ]


دوستت دارم...
دوستت دارم...

جمله ی غریبیست...

غریب است وقتی دیگر به تو نمیگویم...

غریب است وقتی دیگر  به من نمیگویی...

غریب است ...چون دیگر رویای تو هم به سویم نمی آید...

دیگر نه جایی برای جوییدنت دارم و نه جایی برای یافتنت...

قبلا تو را در قلبم می یافتم...اما امروز...قلبی ندارم که تو در آنجا باشی...

وقتی رفتی قلبم را هم بردی...

هیچ وقت پسش نده...دیگر آن را بدون تو نمیخواهم....

پ.ن:کی برمیگردی؟

پ.ن:اینا همش یه خواهشه برای داشتن تو.....داشتن دوباره ات...

پ.ن:بزرگترین اشتباهم این بود که به دروغ گفتم دوستت ندارم........

پ.ن:و حالا باید به دروغ بگویم که فراموشت کردم...

پ.ن:و سخت ترین چیز توی این لحظه ها اینه که نمیتونم ثابت کنم  بدون تو زنده نیستم...

پ.ن:جواب کامنتا رو تا دو روز دیگه میدم...الان باید درس بخونم...البته اگه بتونم...

پ.ن:آهنگمو عوض کردم...گوش بدی ضرر نمیکنی...

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 10:46 ] [ هستی ] [ ]


دلتنگی...
این روز ها درگیرم...

درگیر دلتنگی های بی مورد...درگیر سوال های بی جواب...

تو...چه میدانی که با من چه کردی؟

اصلا دلت برایم تنگ میشود؟

چه میگویم؟چگونه دلت تنگ شود وقتی کس دیگری آنجاست؟

میبینی؟ سوال هایم را بشمار...

یک عمر وقت میبرد شمردنشان...چه برسد به اینکه بخواهی پاسخ دهی...

پایان این جاده ای که میروم کجاست؟

کاش به تو میرسید...کاش میتوانستم دلتنگی هایم را با تو عوض کنم...

اما...تو ارزشت بیشتر از این هاست...بیشتر از دلتنگی های من...

دلتنگی هایم بوی غم میدهند...بوی رفتن...بوی مرگ...

و تو هرگز نخواهی فهمید که آن ها را به جان خریدم تا تو راحت باشی...

نخواهی فهمید چون دیگر حرف هایم خواندنی نیست...تو نیز نمیخوانی...مثل همه...............

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 17:52 ] [ هستی ] [ ]


لحظات بی تو بودن...
روزهایم بی تو دیگر خوش نیست...

و شب هایم...حتی دیگر صدای جیرجیرک هم نمی آید...

کوچه...سکوت نبودنت را به رخم میکشد...

و چقدر دلم بی تو سرد است...دلسردم از تمام روزگار...

دلم میخواست با عشقت بی نیاز شوم...

اما امروز...حسرت میبرم به بخت کسی که دلت مال اوست....

پ.ن:آهنگ وبم جدیده...اسپیکر ها روشن لطفا....

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 19:5 ] [ هستی ] [ ]


دوست دارم این آپو تا آخر بخونین....
سلام دوستای گلم....خوبین؟

اول از همه به خاطر تاخیرم عذر میخوام....

ببخشید...شاید این عیدی که امسال گذروندم بدترین عید عمرم بود....

توی این عید خیلی اتفاقا افتاد ...اتفاقایی که مقصرش خودمم...

دیشب تا صبح نخوابیدم و فقط فکر کردم....فکر کردم به این که چقدر عوض شدم...

من اون دختر یه سال پیش نیستم...

دختر یه سال پیش یه دختر مغرور و در عین حال مهربون بود که شاید تنها مشغله ش این بود که استقلال

تو لیگ چندمه...یا تفاضل گلش چنده...شاید الان بخندین اما من دلم واسه اون موقع ها خیلی تنگ

شده...واسه اون لحظه هایی که گناه کردن واسم آسون نبود...

اما الان ...یعنی تا دیشب...من یه دختری شده بودم که گناه واسم عین آب خوردن بود...

حالا این گناه هرچی که میخواد باشه...کوچیک یا بزرگ...

من تو این یه سال خیلیا رو رنجوندم و به تبع اون اونا هم منو رنجوندن....

هیچ شکایتی هم ندارم چون مقصر دقیقا خودم بودم...منی که میتونم به جرئت بگم تو این یه سال

به جز موقع سختی ها اسم خدا رو نمی آوردم...آره...شاید شماها فکرتون راجع به من عوض شه...

شاید از من بدتون بیاد ...یا...به هر حال دوست دارم بدونین من امروز توی نماز صبح به خاطر تموم کارای

این یه سال استغفار کردم...نمیدونم خدا منو میبخشه یا نه...اما من تصمیم گرفتم بشم همون هستی

یه سال پیش...همونی که دیگه هیچ کسو ناراحت نمیکنه و گناه براش آسون نیست...

اتفاقایی که تو این عید افتاد ...مخصوصا دیروز...همش به خاطر این بود که نمیفهمیدم دارم چیکار

میکنم...نمیفهمیدم که پایان گناه هیچ وقت شیرین نیست...

در آخر میخوام از اونایی که حس میکنم ازم ناراحتن عذر بخوام...امیدوارم اینو بخونن...

محسن - امید - حمید رضا - سام - داداش امین - داداش مهدی - آبجی فاطمه و کسایی که دیگه یادم

نمیاد...منو ببخشین...به خاطر همه چی...و امیدوارم همیشه موفق باشین....

خیلی زیاد حرف زدم...امیدوارم تو تصمیمم موفق باشم...

برام دعا کنین...

دوستون دارم...خیلی زیاد...

راستی جواب کامنتا رو هم تا چند روز آینده میدم...

فعلا بای..

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 10:21 ] [ هستی ] [ ]


اولین آپ 91
چقدر عجیب است این لحظات...

خوشحال باشم یا  گریان؟

نیازی که به تو دارم را با چه زبانی دعا کنم؟

مقلب القلوب...مدبر اللیل و النهار...محول الحول و الاحوال...صدایم را میشنوی؟

آره...میشنوی...پس بی نیازم کن از آنچه تو را از من میگیرد...

پ ن:سال نو مبارک...

پ ن:تا حالا شده فکر کنی وقتی سال تغییر میکنه چقدر سخته که نتونی افکار غلط یه سری آدم کوته فکر رو راجع به خودت تغییر بدی؟

پ ن:خدا اون بالاست و ناظر بر همه چیز...با زیباترین حسی که به من دارد...من فقط به او نیاز دارم...

خدایا خودت را از خودت دعا میکنم...

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:10 ] [ هستی ] [ ]


برگشتم...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام چطورین؟

من به خاطر تاخیر بیش از حدم واقعا عذر میخوام...

یه مشکلی برام پیش اومده بود که خب نتونستم حلش کنم ولی فراموشش میکنم...

وقت ندارم جواب کامنتا رو بدم...ایشالا تا فردا ج میدم...

دوست داشتم اخرین اپ سال ۹۰ رو یه جور دیگه بنویسم ولی امروز اصلا نمیتونم خیلی بمونم...

فردا ایشالا یه اپ باحال میکنم...

بوووووووووووس...فعلا

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 14:23 ] [ هستی ] [ ]


تو میدانی...
چه دلگیر است نبودن با تو و سر کردن با خاطرات...

خاطراتی که نه میتوانم فراموششان کنم و نه میتوانم تحملشان...

تو با من چه  کردی که تصویرت لحظه لحظه آتشم میزند؟

تصویری از دیروز و عذابی برای امروز...

دیگر خسته شدم از نبودنت...چرا بودنت را به من هدیه نمیدهی؟

اشک هایم برایت مهم نیست....قلبم برایت مهم نیست...خودت هم برای خودت مهم نیستی؟

تو میدانی اگر قلبم بسوزد تو هم در آتشش خواهی سوخت...چون قلبم خانه ی ابدی توست...

یه فکری برای نجات خودت کن...تصویرت تا چند لحظه ی دیگر قلبم را خاکستر میکند.........

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 9:30 ] [ هستی ] [ ]


رنگ عشق...
چه آسون عوض شدی....چه آسون قلبتو آزاد کردی از احساس...

احساسی که تنها دلیل دلخوشی من بود...

تو میدونستی اگه بری دنیام میگیره...آسمون قلبم می باره..

ولی...ولی تو فقط به فکر این بودی که با رفتنت دنیات آفتابی تر بشه....

هه..چقدر خودخواه بودی...و چقدر سنگدل...

اما من تو رو میخواستم...با تموم خودخواهیات....
و عجب حس احمقانه ایست عشق...

البته این جمله یه کم بی رحمانست...

بذار بهتر بگم...

عشق یه نیازه...یه حس خاص...

اما احمقانه ترین کار زندگیم این بود که عشقمو تو خودخواهیای تو سوزوندم...

عشقی که دیگه جز خاکستر جیزی ازش نمونده...یه خاکستر که ذره ذره ش خاطره س و بوی سوزش قلب رو میشه ازش حس کرد...

 

پ.ن:لطفا سو تفاهم نشه...این حرفا حرف دل من نیست...فقط دوست داشتم بنویسمشون...

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 20:5 ] [ هستی ] [ ]


تفلدممممممممممم...
سلااااااااااااااااااااااااااااااام...

چهطولین؟؟؟؟  

من که خیییییییلی خوبم...خب امروز تفلدم ...من خوب نباشم کی خوب باشه؟  

وااااااااای امروز خیلی خوش گذشت...

خیلی باحال بود...یه تفلد کوچولو هم تو مدرسه گرفتیم...

هی فکر نکنین تبریکتونو بدون کادو قبول میکنم هاااااااااااااا...

نخیر من کادوووووووووووووووووو میخوام...  

خلاصه دیگه...بدون کادو اومدی وبمو ببند...  

راستی من نمیرسم جواب کامنتا رو بدم...ایشالا فردا...  

قربوووووووووونتون برم...

فعلا بای...

 

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 13:44 ] [ هستی ] [ ]


قدرت قلب....
عجب روزگار غریبی است...

بعضی از دیدن معشوق سیرند و بعضی سیر از جدایی...

سخته که جزو دسته ی دوم باشی نه؟

آره سخته...سخته که به امید چشمای ویرونگر عشقت ویرون بشی...

سخته که هیچ وقت گرمی دستاش وجودتو به آتیش نکشه...

سخته که صورتش رو یادت بره...صورتی که حک شده رو دیوار ذهنت ...اما یه تصویر تاره...

یه تصویر تار از یه عشق قدیمی...

ولی با تموم این سختی ها سخت تر از همه اینه که هر روزی که میگذره بیشتر عاشق این تصویر مبهم بشی...

اینقدر عاشق بشی که دیگه صورت واست مهم نباشه...

آره...اونجاست که دیگه فقط قلبشه که میتونه آرومت کنه...

قلب تنها عضو انسانه که فاصله سرش نمیشه...

قلب عاشقا قدرتی بیش از فاصله دارد...

به امید روزی که تموم عشقا قلبی بشه نه چشمی.........................

پ ن:این روز ها خسته ام از نگاه های تکراری که هیچ کدام نگاهی که عاشقم کرد نیستند...

پ ن:میخواهم نفس کم بیاورم تا نباشم اما حیف که دنیا فقط نفس را به من ارزانی داد.......

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:10 ] [ هستی ] [ ]


کارنامه ی لعنتی...
سلااااااااااااااااام دوستای خوفم...

چهطولین؟

اول از همه معذرت میخوام...به خاطر اینکه جواب خیلی از کامنتا رو خیلی دیر دادم...اخه این هفته خیلی درس داشتم...

به راحتی میتونم بگم این هفته بدترین هفته ی زندگیم بود...

کارنامه م که اونجوری شد...خدا وکیلی اگه کسی ۱۸ شده باشه اندازه ی من نمیسوزه...خیلی اعصابم خرد شد...خییییییییلی...همینم باعث شد این هفته رو خیلی بد شروع کنم...واسه کسایی که نمیدونن میگم که من شدم ۹۵/۱۹..اینو گفتم که سوتفاهم پیش نیاد...

این هفته هم که معلم ها هرچی درس داشتن ریختن رو سر ما...وقتی میومدم خونه ببخشید ولی عین جنازه بودم...

خلاصه ...یه هفته ی خیلی بد رو پشت سر گذاشتم...

الانم حالم به شدت بده..سردرد شدیدی دارم...

ببخشید فقط موج منفی دادم...میخواستم یه ذره دردودل کنم...

حالا واسه این که موج مثبت هم داده باشم یه داستان قشنگ واستون اوردم که درس عبرته واسه بعضی از پسرا...

برین ادامه ی مطلب...

دوستون دارم فعلا بای...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 19:7 ] [ هستی ] [ ]


کاش...
کاش روزی بیاد که کلمه ی تنهایی بشه یه حرف خنده دار....

کاش روزی بیاد که دیدن عشقت دیگه یه آرزو نباشه...

کاش روزی بیاد که فاصله ها بشکنند و قلب های شکسته به هم وصل بشن...

کاش روزی بیاد که کسی مجبور نباشه فراموش کنه تا متنفر نشه...متنفر نشه از کسی که همه ی وجودشه ولی وجود اون یکی دیگه س...

اخه حق عشق این نیست که با یه کلمه کوچیک مثل جدایی از بین بره...عشق یه معجزه س اما جدایی چیه؟یه گودال که قلب آدمو سیاه میکنه...ما خودمون دوست داریم که تو این گودال باشیم...شاید الان بگین نه اینطوری نیست...اما اگه یه نفر نخواد کی میتونه اونو از عشقش بگیره و عشقشو از اون؟

پس کاش یه روز بیاد که آدما عاشق تر از اون باشن که حتی به فکرشون برسه که عشقشونو تو گودال جدایی خاک کنن...

--------------------------------------------------------------------------------

بعد از امتحانات نوشت: سلام دوستای گوگولی مگولی خودم...

خوبین؟امتحانا چطور بود؟

ای وای خودمو کشتم که دیگه حرف از امتحان نزنم ولی ببخشید نمیتونم آخه من تا کارنامه مو نگیرم همینجوری تو جو امتحانات میمونم...

اگه بگم دلم براتون تنگ شده بود که دروغ گفتم اخه من از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعتشو تو نت بودم چجوری دلم واستون تنگ شه؟

ولی دلم واسه اپ کردم تنگ شده بود که کردم...

راستی نظرتونو راجع به متن بالا حتما بگین...

عاشقتونم...

فعلا بای...

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:11 ] [ هستی ] [ ]


عنوانم کجا بود؟
سلام دوستای گلم...

چطورین؟

من که خیلی بدم...نمیدونم چرا یه دفعه اینجوری شد؟

دارم دیوونه میشم...باورم نمیشه که اس اس باید بدون فرهاد بازی کنه...

امروز وقتی شنیدم با تیم الغرافه قرارداد بسته نمیدونستم چجوری باید گریه کنم؟اصلا شوکه شدم...

ولی قراردادش ۵ ماهه س...این یه کورسوی امیده ...شاید فصل بعد بیاد...

ولی من هنوزم عاشق فرهادم و استقلال...فقط خدا میتونه کمکمون کنه...استقلال خیلی به فرهاد مدیونه....با رفتنش...نمیدونم چی میشه فقط میدونم استقلال هنوزم استقلاله...

راستی از سه شنبه امتحانای ترممون شروع میشه...من دیگه تا یه ماه نمیتونم بیام نت...فقط چهارشنبه ها شاید بتونم بیام...

اینم یه متن واسه فرهاد...

یادت ای دوست بخیر....بهترینم خوبی؟

خبری نیست زتو...دل من میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه ی دنیا تنگ است...

جای من یک دل سیر چشم در آیینه بینداز و بگو بهترینم ای دوست...یادگار دیروز... دل من سیر برایت تنگ است...

همیشه تو قلبمی.......................

واسم دعا کنین که امتحانامو خوب بدم...

همتونو دوست دارم...فعلا بای.......

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 13:52 ] [ هستی ] [ ]


چقدر سخت است...
چقدر سخت است باور بودنت در عین نبودنت...

چقدر سخت است که باشی ولی چشمانم دریای نگاهت را تجربه نکنند...

چقدر سخت است که نمی توانم درددلم را با تمام وجودم به تو بگویم تا خالی شوم...

چه کنم؟فاصله ها صدایم را در خود میشکنند...

این فاصله های بی رحم اند که تو را از من گرفته اند و مرا از تو...

کاش فاصله ها تمام شوند و با تو بودن ناتمام..

به امید فردایی از جنس رویای با تو بودن.................

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 21:25 ] [ هستی ] [ ]


اس اسی قهرمان
استقلال قهرمان میشه

خدا میدونه که حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

استقلال قهرمان میشه                                 استقلال قهرمان میشه...

اس اسی های گل تر از گل چطورن؟

وااااااااااااااااااااااای خیلی خوشحالم...

تبریک میگم فقط همین...جباری هرچی حرف پشت سرش بود گل کرد زد تو دروازه ی لونگی ها...

اس اسی باغیرت دمت گرم...

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 20:48 ] [ هستی ] [ ]


تولدی غمناک
سلام دوستای گلم ...

خوبین؟

بی مقدمه میگم...امروز تولد وبمه...

یک سال پیش تو یه همچین موقعی وارد دنیایی شدم که هیچ اشنایی باهاش نداشتم...

باورتون میشه اون اولا که وب ساخته بودم حتی نمیدونستم چجوری باید قالبمو عوض کنم؟ولی خب اینقدر این وبلاگ رو زیر و رو کردم که همه چیزشو حفظ شدم...

تو این یه سال من دوستای خیلی خوبی پیدا کردم..البته دوستای خوبی رو هم از دست دادم ولی غم و شادی همیشه با همن...

اما از یه چیزی خیلی خوشحالم...اونم اینه که کسی رو پیدا کردم که خیلی واسم مهمه...

پیدا کردن عشقمو مدیون این وبلاگم...واسه همینم هست که این وب خیلی واسم مهمه..

خلاصه...میخوام بگم  تموم دوستایی رو  که تو این یه سال به من سر زدن از ته ته ته دل دوست دارم..

ببخشید تولدم جلوه ی تولد نداره...چون حرمت محرم مهم تر از همه چیزه...

عاشقتونم...

فعلا بای...

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 6:10 ] [ هستی ] [ ]


محرم آمد...

محرم ماه الفت با جنون است


چراغ کوچه هایش بوی خون است


محرم حرمت خون است و خنجر


تلاطم می کند حنجربه حنجر


دل من فدای دو دست اباالفضل


به قربان چشمان مست اباالفضل


ربود از همه ساقیان گوی سبقت


به چوگان دل ناز شست اباالفضل


غم ِ زهرا مرا سوز درون داد


دم ِ حیدر به من شور جنون داد


حسین آمد به زخم دل نمک ریخت


مرا با شور عاشورا در آمیخت


مرا سودای زینب در به در کرد


نصیبم جرعه ای خون جگر کرد


ز فرط تشنگی بی تاب گشتم


عطش دیدم ز خجلت آب گشتم


چه ها گویم ز مَشک تیرخورده


ز دست ساقی شمشیر خورده


به خاک افتاد مشک از دست ساقی


دو عالم پر شد از بوی اقاقی


مشامم پر شد از داغ شهیدان


که می گردم بیابان در بیابان

من فکر میکنم دیگه نتونم تا چهارشنبه بیام واسه همین یه کوچولو زودتر به پیش واز محرم رفتم...

بچه ها وقتی دارین گریه میکنین و دلتون شکسته س واسم دعا کنین...

دوستون دارم...

فعلا بای...

 

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 21:48 ] [ هستی ] [ ]


انتخاب
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیر مرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت من شما را نمیشناسم ولی فکر میکنم گرسنه باشید. بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.

آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه است؟

زن گفت نه او دنبال کاری بیرون از خانه رفته.

آنها گفتند پس ما نمیتوانیم وارد شویم .

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت برو به آنها بگو شوهرم آمده بفرمایید داخل.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد آنها گفتند ما با هم داخل خانه نمیشویم.

زن با تعجب پرسید چرا؟یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت نام او موفقیت است. و نام من عشق است.حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه ی شما شویم؟

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت چه خوب .ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود .ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد که عشق را دعوت کنند تا خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هر دو موافقت کردند.زن بیرون رفت و گفت کدام یک از شما عشق هستید؟او مهمان ماست.

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.زن با تعجب پرسید شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمرد ها با هم گفتند اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هرجا عشق است ثروت و موفقیت هم هست....

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 20:33 ] [ هستی ] [ ]


مادر
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید دختر خوب چرا گریه میکنی؟

دختر در حالی که گریه می کرد گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم درحالی که گل رز ۲ دلار می شود.مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.

وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت مادرت کجاست؟میخواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا ...و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.مرد دلش گرفت...طاقت نیاورد ...به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

گاهی وقتا یادمون میره این فرشته چقدر واسمون عزیزه..........

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 19:55 ] [ هستی ] [ ]


یه داستان خیییییییلی خوشجل...
یکی بود یکی نبود ٬یه روزی از این روزها با یه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود. یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم واسم با دیگران متفاوت بود.
عاشقش شدم ٬ عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم چه جوری نشون بدم که دوستش دارم روز ها گذشت و من هم هر کاری که می تونستم می کردم تا اینکه بهش نشون بدم دوستش دارم ٬ یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجیبی بود. اصلا تو خط عشق و عاشقی نبود ٬همین جور عاشقش موندم... یه روز اومد گفت:
" این دوستمه اسمش سعید هست."
یهو یه چیزی قلبمو فشار داد بغضم رو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
دیگه چیزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند که باز هم ناراحت نشه!
یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"
با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه... چندین ماه گذشت... یه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتت رو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"
دیگه نمی فهمیدم چی میگه ؟؟! منگ شده بودم٬ یهو دیدم داره میگه:
"... کوشی؟ الوووووو...."
گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. مث اینکه خُل شده بودم ٬ یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتادم خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم و به چشماش زل زدم هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت: "یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."
تا پنجشنبه بیاد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم همه چیز واسم مثل جهنم بود اصلا نمی تونستم تحمل کنم به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم ٬دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم و به سالن که رسیدم٬ اونو رو تو لباس عروس دیدم ...چقدر زیبا شده بود اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه تو قلب من هستی. منو یادت نره!" گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم!..

 

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 8:47 ] [ هستی ] [ ]


سلام چطورین؟
سلام دوستای خوشگلم...

خوبین؟چه خبر؟

 

من که خوب نیستم چون امتحان های نیم ترممون شروع شده منم که خرخون..باید بشینم بخونم...حالا خوندنش مهم نیست این مهمه که من از وقتی اومدم دبیرستان میخونم ولی همش بی دقتی میکنم و نمره ام کم میشه...

ولی خدا روشکر فعلا پایین تر از ۵/۱۸ نمره نداشتم..اونم فیزیک بود که به خاطر یه بی دقتی جواب کل مسئله ام غلط شد...

 

حالا اینا رو بیخیال...

این چند روز چیزی که مثل توپ صدا کرده حرکت شیث رضایی و محمد نصرتیه...

من که بازی رو ندیدم ولی فیلمش پخش شده ...عکسشم یکی از دوستای گلم گذاشته تو وبش...

یعنی با این حرکتشون فوتبال ایران رو به گند کشیدن...اونطور که معلومه کار اصلی رو رضایی کرده ...

ببخشید مجبور شدم از این حرفا بزنم...اخه وظیفه ی خودم میدونستم که آبروشونو ببرم چون آبروی ایران رو توی کشور های دیگه هم بردن...

این دو روز منتظرتونم...

امروز داستان نمیذارم...

ایشالا هفته ی بعد...

بووووووووووووووس....

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 9:26 ] [ هستی ] [ ]


یه داستان جالب...
سلااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوشجل موشجلم...

خوبین؟چه خبر؟

درستون خوبه یا مثل من نمره های درخشان میگیرین؟

 

حالا بیخیال...

امروز یه داستان باحال واستون اوردم که واقعا خیلی جالبه...دوست داشتی بخون..

 

.

 

.

.

.

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . ‘

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد : ‘من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . ‘

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .

.

.

.

قشنگ بود؟به نظر من که خیلی اموزنده س...مخصوصا واسه ادمایی که همه چی رو از روی ظاهر افراد قضاوت میکنن...

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه...راستی امروز استقلال بازی داره...اس اسی ها واسش دعا کنین...

 

این سه روز منتظرتونمممممممممممممممممم........

عاشق همتونم...فعلا بای...

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 16:22 ] [ هستی ] [ ]


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....
سلام سلام دوستای جیگرم...

چهطولین؟

دیگه واقعا کم اوردم...نمیدونم باید چی بنویسم...

 

این روزا بدجور درگیرم...به خدا دیگه فرصت ندارم یک ساعت درست و حسابی بخوابم...

ولی امروز راحتم...

راستی یه داستان خوشگل واستون اوردم که خودم عاشقشم...

اگه میخواین بخونین برین ادامه ی مطلب...

بوووووووووووووووووووووووووووووووووس...فعلا بای..


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 18:35 ] [ هستی ] [ ]


و سومین هفته...

سلام جیگمل های خودم...چهطورین؟

چیکارا میکنین؟

همه خر میزنن نه؟

خب منم مثل همه...سومین هفته از مهر هم گذشت...این هفته کلا بدک نبود ولی درسا دیگه واقعا کچلم کردن...

راستی برد تیم ملی و شیش تایی شدن بحرین رو هم تبریک میگم...

مخصوصا شوت تیموریان که دیگه دهن همه رو واسه ۵ دقیقه باز نگه داشت...

راستی امروز یه متن واستون اوردم....شاید تکراری باشه ولی چون قشنگ بود دوست داشتم دوباره بنویسمش...

اینم از متن:

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

 

راستی این سه روز منتظر حضور گرمتون هستما...

بوووووووووووووووووس...بای...

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 16:9 ] [ هستی ] [ ]


دو هفته گذشت...
سلام دوستای خوشجل موشجلم....

چهطولین؟؟؟؟؟

بازم مثل همیشه ....دل هستی تنگ میشه...

خلاصه دلم تنگیده بود خیییییییییییییییییییییییییلی زیاد...

اونایی که مدرسه میرن...باورتون میشه دوهفته از مدرسه ها گذشت؟

حالا درسته هیچ کدوم دل خوشی از مدرسه نداریم ولی خداییش من باورم نمیشه دو هفته شد...

این یه هفته خیلی درسامون سنگین شده...فکر کنم من هنوز تو جو راهنماییم...

خلاصه کلی خر زدم...

ولی این یه هفته بد نبود...

و در آخر یه متن باحال کوتاه واستون میذارم...مطمئنم به دردتون میخوره...

خنده ات رو به همه بده ولی لبخندت رو به یه نفر...عشقت رو به همه بده ولی وجودت رو به یه نفر...بذار همه عاشقت باشن ولی خودت عاشق یه نفر باش...

ببخشید اگه تکراری بود ولی میتونه مفید باشه...فقط بهش عمل کنین...

خیلی دوستون دارم...

فعلا...

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 17:4 ] [ هستی ] [ ]


من اومدم...
سلام دوستای خوشگلم...

خوبین ؟چطورین؟چه خبر؟

نمیدونین چقدر دلم واستون تنگ شده بود...داشتم دیوونه میشدم...

راستش امروز میخوام از مدرسه ام بگم...

روز اول که رفتم خیلی اولش سخت بود..چون دوستای من هیچ کدوم نتونستن اون مدرسه ای که من میرم بیان واسه همین خیلی میترسیدم که دوست پیدا نکنم...

اولش که وارد شدم خب مسلمه که تنها بودم و دیگه داشت گریم درمیومد...

ولی به محض ورود به کلاس و نشستن رو نیمکت سه تا دوست پیدا کردم که واقعا تا حالا بهترین دوستام بودن و امیدوارم از هم جدا نشیم...

تا حالا همه ی دبیرهامون اومدن به جز عربی که اون شنبه میاد...

بعضی هاشون خیلی مهربونن و دوتاشون خیلی سخت گیر...

اما به هرحال دبیرای خوبی نشون دادن..

ولی حجم درسا خیلی زیاده و ساعت تعطیل شدنمون خیلی دیرتر از راهنماییه و تو این چند روز واقعا دیوانه شدم...

به هرحال من امروز و فردا هستم و منتظرتونم...

ببخشید زیاد حرف زدم...

عاااااااااااااااااااااااااااشق همتونم ..

بای...

 

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 18:7 ] [ هستی ] [ ]